سرويس گرفتيم كلاً مدرسه دوتا ميني بوس گرفته كه پدر و پسر هستن پدر رو ميشناسيم چون توي راهنمايي هم راننده مدرسه بود اما پسرش جديده.اين آقاي پدر منو خوب ميشناسه از همون راهنمايي هميشه هواي منو داشت خيلي هم باحاله كلي بهش مي خنديم.خانم خرمايي پور منو كرده مبصر سرويسه پدر كه اگه بچه ها اذيت كردن، بي تربيتي كردن،با هم بد حرف زدن، جو سرويسو بهم ريختن،سرشونو از پنجره بيرون آوردن و ... من بهشون تذكر بدم و سريع به خانم خرمايي پور خبر بدم بيچاره خبر نداره كه من خودم اين كاراي جلف رو ياد بچه ها دادم.
سلام ببخشيييييييييييييييييييييييييد خودم ميدونم خيلي كم كاري كردم چي كار كنم تقصير اين ميوي بد قوله بهش گفتم ميو من رفتم آپ كردم برو امروز تو آپ كن گفت حالا بذار 2 روز بگذره بعد هي امروز فردا ميكنه! خلاصه حسابي شرمنده منم البته اشتباه كردما قبول دارم و معذرت ميخوام.
توي اين دو هفته اتفاقاي زيادي افتاد اما همشو يادم نيست كه بخوام بنويسم. فقط اينو اول بگم كه هنوز كه هنوزه نه معلك آمار داريم نه رياضي ، نه كامپيوتر خوب ديگه رشته رياضي هستيم اينا زياد به دردمون نمي خوره كه مگه نه؟
يه نمايشگاه برپا شده بود به مناسبت هفته دفاع مقدس اگه نرفتيد اينو بدونيد كه خيلي ضرر كرديد ما كه رفتيم خيلي حال كرديم.
روزهاي اول با اتوبوس برميگشتيم خونه يه روز كه تا ساعت 1/25 بوديم بعد از تعطيلي همه رفتيم نشستيم تو ايستگاه اتوبوس يه 10 نفري بوديم .نشسته بوديم يه دفعه ديديم يه ديوونه اومد ايستاد كنارمون و شروع كرد به چرخوندن دستش من گفتم الان يه مشت ميزنه تو صورتم اول منصور بعد فروغ بعدم من بلند شديم ما كه اينجوري كرديم بقيه بچه ها هم ترسيدن و پشت سر ما اومدن 4 تامون كه مثل سگ ترسيده بودن سريع تاكسي گرفتن كه يارو رفت چسبيد به در ماشينه سمانه هم سريع شيشه رو كسيد بالا و در و قفل كرد راننده تاكسي هم گازو گرفت و رفت حالا ما مونده بوديمو اين مرديكه خل يه دفعه اومد طرف ما آقا ما رو ميگي 2پا داشتيم 2پا هم قرض گرفتيم و دويديم رفتيم يه ايستگاه پايين تر نشستيم تا اتوبوس بياد حالا هي نذر و نياز كه راننده اتوبوس اينو سوار نكنه كه خدا رو شكر اين كار احمقانه رو انجام نداد و بخير گذشت.
سلام ببخشيييييييييييييييييييييييييد
خودم ميدونم خيلي كم كاري كردم چي كار كنم تقصير اين ميوي بد قوله بهش گفتم ميو من رفتم آپ كردم برو امروز تو آپ كن گفت حالا بذار 2 روز بگذره بعد هي امروز فردا ميكنه! خلاصه حسابي شرمنده منم البته اشتباه كردما قبول دارم و معذرت ميخوام.![]()
توي اين دو هفته اتفاقاي زيادي افتاد اما همشو يادم نيست كه بخوام بنويسم. فقط اينو اول بگم كه هنوز كه هنوزه نه معلم آمار داريم نه رياضي ، نه كامپيوتر خوب ديگه رشته رياضي هستيم اينا زياد به دردمون نمي خوره كه مگه نه؟![]()
يه نمايشگاه برپا شده بود به مناسبت هفته دفاع مقدس اگه نرفتيد اينو بدونيد كه خيلي ضرر كرديد ما كه رفتيم خيلي حال كرديم.![]()
روزهاي اول با اتوبوس برميگشتيم خونه يه روز كه تا ساعت ۲۵/۱بوديم بعد از تعطيلي همه رفتيم نشستيم تو ايستگاه اتوبوس يه 10 نفري بوديم .نشسته بوديم يه دفعه ديديم يه ديوونه اومد ايستاد كنارمون و شروع كرد به چرخوندن دستش
من گفتم الان يه مشت ميزنه تو صورتم
اول منصور بعد فروغ بعدم من بلند شديم ما كه اينجوري كرديم بقيه بچه ها هم ترسيدن و پشت سر ما اومدن
4 تامون كه مثل سگ ترسيده بودن سريع تاكسي گرفتن كه يارو رفت چسبيد به در ماشينه
سمانه هم سريع شيشه رو كشيد بالا و در و قفل كرد راننده تاكسي هم گازو گرفت و رفت
حالا ما مونده بوديمو اين مرديكه خل يه دفعه اومد طرف ما آقا ما رو ميگي 2پا داشتيم 2پا هم قرض گرفتيم و دويديم رفتيم يه ايستگاه پايين تر نشستيم تا اتوبوس بياد
حالا هي نذر و نياز كه راننده اتوبوس اينو سوار نكنه كه خدا رو شكر اين كار احمقانه رو انجام نداد و بخير گذشت.![]()
امروز ديگه مدرسه درست و منظم شده بود صف ها همه درست بودن برنامه هم دوم تجربي اجرا كردند كه البته الهام جون يه حديث از پيامبر خوند اما بميرم بچه هول كرده بود استرس داشت به جاي اينكه بگه حضرت محمد (ص) گفت حضرت محمد (ع)
بالاخره جلو كلي آدم متشخص ايستاده بود ديگه منم بودم قاط ميزدم اشتباهيم نكرد بدبخت ولي خوب ديگه ما دنباله سوژه مي گشتيم كه الحمدالله پيدا كرديم و كلي شاد شديم
زنگ پرورشي خانم احمدي اومد درباره چيزهاي خوب خوب حرف زد من كه هيچ وقت به درس گوش نميدادم اين دفعه خيلي مشتاق بودم نه كه يه وقت فكر بد بكنيدها من به اين بحث ها زياد علاقه ندارم ولي بايد اطلاعات داشته باشم خوب
.اصلاً كلاً با خودم عهد كردم سر كلاس خانم احمدي ساكت باشم كه يه وقت خدايي نكرده نگه اين هاپو چقدر دختر بديه ميدونيد كه
حالا بگم درباره چي صحبت كرد گفت بايد شما با قانون ها آشنا باشيد مثلاً قانون هاي مربوط به ارث و ميراث، خانواده، ازدواج و قانون هاي مربوط به ازدواج
من اگه اين ازدواج را تكرار ميكنم نه كه فكر بد كنيدا آخه خودش خيلي روي اين قانون ازدواج تاكيد ميكرد و هي قانون ازدواج قانون ازدواج ميكرد من كه اصلاً كاري به قانون ازدواج ندارم اصلاً به من چه اون همهش ميگفت قانون ازدواج.![]()
زنگ دوم بيكار بوديم من اينجا لازم هست كه به يه نكته مهم اشاره كنم كلاس دوم رياضي معلم رياضي نداره و كلاس دوم تجربي معلم زيست نداره خدايي خيلي باحاله نه؟
خلاصه ديديم دارن بچه اولي ها رو مي برن نمايشگاه هفته دفاع مقدس گفتيم مگه شهر هرته؟مگه الكيه؟ ما بيكاريم اينارو ميبرين؟
گفتن اِاِاِاِاِاِ شما بيكار هستين؟ پس اوليها برگردين سر كلاس دومي ها رو ميبريم
ديگه ما ريختيم تو ميني بوس به قول منصور تقصير خودشونه ميخواستن از اول با ماها اينجوري نكنن كه حالا اينجوري عقده اي بشيم و كينه هامونو سر اين اوليهاي بدبخت خالي كنيم
.حالا رفتيم نمايشگاه يه مشت سرباز و بسيجي و پليس و اينجور آدما ريخته بودن اونجا هي از ما فيلم و عكس ميگرفتن ما هم هي لبخند ميزديم و امضا ميداديم
انقدر خنديديم اين سربازها بيچاره ها انقدر زحمت كشيده بودن زير ابروهاشون ريخته بود چرا انقدر به اينا زحمت ميدن آخه؟
ولي خدايي همه نمايشگاه يه طرف ايستگاه نقاشي يه طرف البته نكته اينجا بود كه تو ايستگاه نقاشي يه دونه كاغذ هم پيدا نمي شد منم روي ميز نقاشي كردم يه قلب خوشگل كشيدم كه يه تير از توش رد ميشد به ياد شهيدان![]()
پ.ن 1:اين مارمولك هاي بي تربيت تو كلاس بقلي دوباره رويت شدن چقدر اينا بي شرمو حيا هستن اخه مارمولك هم انقدر كثيف؟
البته آقاي رستمي پسررو كشت دختره هم از دوري اون يكي خودكشي كرد
ديگه از دستشون راحت شديم
پ.ن 2:چون ديروز وقت نكردم امروز دوتا دوتا آپ كردم ديگه به كوچيكي خودتون ببخشيد.![]()
![]()
نوشته شده توسط هاپو
بابا حالا كه رفتم مدرسه مي بينم واقعاً چقدر دلم واسه مدرسه و حال و هواش تنگ شده بود.هركي تابستون و تعطيلات و دوست داره من عاشق مدرسه هستم
حالا اين درست كه درس و تكليف و امتحان امون نميده به آدم اما همون شيطنت هايي كه در طول روز مي كنيم خودش صفايي داره.![]()
روز اول مهر كه رفتم اولين چيز جالبي كه ديدم نكيسا بود كه به كلي تغيير كرده بود مانتوي بلند و گشاد، شلوارش بلند تا روي زمين، مقنعه بلند تازه مقنعه هم كشيده بود جلوي جلو.
توي حياط مدرسه دارن باشگاه ورزشي برامون مي سازن كه طبقه بالاشم سالن امتحاناته خدا به دادمون برسه اگه اينجا ساخته بشه ديگه تقلب بي تقلب بعد ديگه همه مردود ميشن ديگه تجديد چاره نمي كنه.![]()
سر صف ديديم كلي كادو آوردن نكيسا گفت هاپو واسه تو هم هست به خاطر اينكه عضو تيم فوتسال بودي منم حالا هي خودمو جمع و جور ميكردم هي مقنعه ام رو درست ميكردم هي موهامو درست ميكردم
بازم اسممو نمي خوندن همين كه شروع كرديم خنديدن اول گفتن ميو بعدم هاپو حالا ما هم نيشمون تا بناگوش باز بود مگه بسته مي شد؟
كادو و لوح تقدير به خاطر تحقيق شيمي گرفتيم و ايستاديم اون طرف صف دوباره صدامون زدن و يه كادو به خاطر فوتسال بهمون دادن كه چشمتون روز بد نبينه يه جفت جوراب ساق كوتاه بود رنگش هم آبی با راه راه سفيد
(حالا جالب اينجاست اجازه نداريم جوراب كوتاه بپوشيم اينا خودشون مارو به راه خلاف مي كشنا شما شاهد باشين) بعدم 2تا عكس گرفتيم و رفتيم سر كلاس راستي معلم ورزش سالهاي قبل شده ناظممون انقدر باحاله خودش مقنعه از سرمون در مياره. ![]()
منو ميو كه جاي قبلي نشستيم اما نيلوفر اومده جاي مليكا كنار فاطي نشسته اكثر بچه ها جاهاي قبلي نشستن.
زنگ اول ادبيات داشتيم غلومي(غلام زاده) اومد اسامي رو نوشت و شروع كرد به تدريس همش مي گغت: حتتتتتتتي الامكاااااااااااااااااان![]()
زنگ بعدي زبان فارسي بود خانم حق شناس جون داشت ميومد تو كلاس كه از شانس بد ما همون موقع دوتا مارمولك كه در حال انجام كارهاي بد بد بودن توسط ما ديده شدن و منم به خاطر اينكه اون صحنه بد رو نبينم سريع از كلاس دويدم بيرون كه رفتم تو بغل خانم اونم يه كم مارمولك ها رو كيش كيش كرد و اومد تو كلاس درس كه داد گفت خسته شديد بقيه كلاس رو استراحت كنيد.(كلاً آدم باحاليه خيلي با بيكاري دادن حال ميكنه منم كشته مرده همين اخلاقشم)![]()
زنگ آخرم كه عزيز دلم خانم مشفقيان اومد و تلافي تمام روزهاي تابستون پدرمونو درآورد و تا تونست درس داد
. زنگم كه خورد سرويس اومد دنبالمون همه بچه هاي مدرسه رو رسوند دم در خونه هاشون
پ.ن 1:منظور از سرويس همون اتوبوسه آخه ماشاالله هيچ كس جرات نكرده سرويس بگيره اينه كه اتوبوس ديگه سرويس مدرسه فرزانگان حساب ميشه![]()
پ.ن 2:يه مشت کارگر افغاني توي مدرسه مشغول به كار هستند اينه كه همه بچه ها زنگهاي تفريح ميريم توي حياط كه هوا بخوريم و از هوا استفاده كنيم(مي بينيد خدايي ديگه به افغاني هم رحم نمي كنيم)![]()
پ.ن 3:يه قلب داشتيم تو كلاس اول چسبونده بوديم بالا سرمون رفتيم آورديمش دوباره امسالم چسبونديم بالا سرمون
پ.ن 4:كلاً 10 تا از بچه هامون رفتن البته تو 2تا كلاسها آخه 4نفر كه از همون اول مردود شدن 1نفر رفته شيراز 1نفر ازدواج كرده رفته سر خونه و زندگيش الان ديگه بروجرده بقيه هم توي امتحاناي شهريور نمره نياوردن و با تبصره قبول شدن واسه همين رفتن.![]()
پ.ن 5:جاي همه بچه هايي كه رفتن خالي بود مخصوصاً جاي پيشي عزيزم ![]()
نوشته شده توسط هاپو
سلام بچه ها.خوبين؟؟؟؟
با ماه رمضان چه كار مي كنيد؟؟؟؟؟
من كه تا ساعت 12 ظهر خوابم پا مي شم
يه نمازي مي خونم دوباره مي خوابم تا موقع افطار خير سرم روزه گرفتم كه واسه خودم كار خير كرده باشم ولي چه فايده همه اش خوابم دلم الكي خوشه.
فقط گرسنگي اش رو تحمل مي كنم شما اينجوري نباشين واسه همه دعا كنين ولي واسه من و بكس 2دره باز يكمي بيشتر باشه؟![]()
خوب قبل از اينكه آپ اين دفعه رو شروع كنم آذي جون از دستم ناراحت شده بود كه چرا اسمشو داخل ليست افرادي كه تو امتحان ديني تقلبي كرده بودن ننوشتم بخدا من تقصير ندارم 3 نقطه(...)گذاشتم يعني و غيره.به همين خاطر از آذي جونم كه خودش پاي ثابت تقلبي است عذر مي خوام .![]()
در قسمت هاي قبلي فكر كنم هاپو درباره روزه استعدادهاي درخشان و FASHION ونمايش كلاس ما نوشته حالا من مي خوام ادامه ي كارمون يعني موقعي كه رفتيم سينما رو بنويسم.![]()
بعد از اينكه نمايشها تمام شد و ما هيچ گونه پذيرايي نشديم
(بازم مدرسه راهنمايي مون كه حداقل يه آب ميوه بهمون مي داد)همه رو با مشت و لگد كردن داخل يه اتوبوس كولر داركه شيشه هاش رفلكس بود.بچه هاي ما رو اگه مي ديدين نمي تونستين خوشحاليشونو وصف كنين ![]()
![]()
(البته منم شامل مي شما)
نمي دونستيم شعر بخونيم شادي كنيم يا اتوبوس و شيشه هاشو نگاه كنيم.آخه تا اون زمان ما رو فقط سوار گاري ميكردن(منظور همون ميني بوس هايي است كه هر لحظه ممكن شيشه هاش خورد شه يا درش كنده شه
).
بچه ها اينقدر خوشحال بودن كه وقتي معلم ها با ماشين خودشون از كنارمون رد مي شدن چون نمي ديدنمون واسه اشون قر مي داديم شكلك در مي آورديم .خلاصه اگه بخوام بگم تا در سينما چه كار كرديم كه يه شاهنامه بايد بنويسم.
ما رو بردن در سينما بهمن پياده كردن قيافه بچه ها ديدني بود همه 2 تا چشم داشتن 2 تا چشم ديگه هم گرفته بودن داشتن به در سينما نگه ميكردن همه با تعجب مي گفتن يعني ميشه؟؟؟؟![]()
ما رو آوردن سينما بهمن پولش زياد نشده واسه اشون؟؟؟؟ چرا اينقدر امروز اينا خرج كردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(سينما بهمن بزرگترين سينماي بوشهر است البته بوشهر كلا ً2 تا سينما داره كه بهمن در مقايسه با سينما كانون قصره.ولي خوب خيلي جاي تعجب داره كه ما رو اونجا برده بودن)![]()
![]()
خلاصه صبر كرديم كه معلم ها اومدن و گفتن چرا بچه هارو اينجا پياده كردين ما هم خيال ميكرديم چون روبه روي سينما ما رو پياده كردن همچين حرفي مي زنه و بعدش ديديم اي دل قافل به چي دل خوش كردي كه عروس خانم (خانم معارفي) داره به راننده يه چيزي مي گه بعد رو به ما كرد و گفت سوار شين.![]()
![]()
همه سوار شديم و 2 دقيقه بعدش ما رو جلوي سينما كانون پياده كردن هر چي خوشي تو اتوبوس كرده بوديم و فاز گرفته بوديم پريد.![]()
همه رو صندلي ها نشستيم پيشي(پيشي داداشي منه كه من صداش ميكنم داداش حامداونم به من ميگه آجي ميو
البته پيشي دختره ها سوء تفاهم نشه
) اول نشت مهرنوش كنارش بعد هاپو (هاپو ها عشق منه خيلي دوسش دارم
الانم دلم واسه اش يه ذره شده رفته شيراز بي معرفت يه يادي هم از من نميكنه
)كنارشم من نشستم.
اول از همه چيزbluetooth هامون رو روشن كرديم كه وااااااااااااي ديديم همه ي بچه هاي مدرسه Bluetooth هاشونو روشن كردن.![]()
اون موقع من گوشيم شديدا ً ويروسي بود.
يه دفعه شيطون رفت تو جلد من و هاپو كه واسه بچه ها ويروس بفرستيم.
خلاصه از بين اون همه يه نفر رو پيدا كرديم كه اسم Bluetooth اش evil بود.هاپو هم كه به دلايلي از اين كلمه خوشش ميومد
(البته اون موقع ها الان نه)گفت:بيا واسه اين ويروس بفرستيم.ولي هر چي send مي كرديم نمي گرفت
تو همين موقع ها بود كه مژي(مژگان) به من sms زد كه اسم Bluetooth ات چيه مي خوام برات فيلم كيانا رو بفرستم ( آخه تو كلاس قبل از كه بيارنمون سينما كيانا همچين يه كم با لباس fashion اش قر داد
) .منم اسم Bluetooth ام رو بهش گفتم ولي وقتي واسم فيلم رو send كرد ديديم اي داد بيداد اوني كه واسش ويروس مي فرستاديم همين مژي خودمون بوده. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نظر یادتون نره(نوشته شده توسط میو)
يه معلم شيمي داشتيم كه اسمش آقاي نكويي بود.خيلي مرد باحالي بود كشكي نمره مي داد مثلا ً بالاترين نمره 18 بود 2 نمره بهش مي داد كه بشه 20 به بقيه هم نفري 2 نمره مي داد خلاصه همه عاشقش بودن.
اين آقا عادت داشت وقتي يه نفر سر كلاس حرف مي زد با انگشت اشاره مي رفت طرفش و انگشتشو مي كرد تو چشم طرف .
كيپ ما كه اون زمان من(ميو) و هاپو و مليكا و نگيسا بوديم،با اجازه شما تو فك زدن رتبه ي اول رو داشتيم.ما چهار تا 2 تا نيمكت آخر مي نشستيم. هاپو آخر آخر ،نگيسا كنارش گوشه ي ديوار منم جلوي هاپو و مليكا هم كه كنار من و جلوي نگيسا مي نشست. از شانس من بدبخت فقط من مجبور بودم برگردم طرف اون سه تا،تا حرف بزنيم و آقاي نكويي هم فقط انگشتشو تو چشم من مي كرد.(كه الان كور هستم)دفعه هاي اول اونقد خجالت مي كشيدم و سرخ مي شدم كه نگو ولي بعدش كه ديدم هر روز قرار اينجوري بشه بي خيال شدم و تا مي ديدم داره با انگشت مي ياد طرفم رومو مي كردم به بچه ها حرفمو ادامه مي دادم.خلاصه كار به جاي رسيد كه آقاي نكويي از رو رفت و ديگه كاري باهامون نداشت.
يه روز كه آقا نكويي داشت برگه ها رو تصحيح مي كرد و همه هم مشغول حرف زدن بودن منو هاپو شديد احتياج داشتيم كه بريم ببخشيد ها ببخشيدها wc.هاپوي نامرد سريع از كلاس پريد بيرون كه نخواد اجازه بگيره.من موندم و اين آقاي نكويي.
اون سال كلاس ما دقيقا ًدرش روبه روي دستشويي بود و ميز معلم كنار در.
خلاصه ما هي من من كرديم تا آقا سرشو آورد بالا و گفت:اشكالي تو برگت پيش اومده؟
منم كه اون روز نمره خوبي گرفته بودم با عجله گفتم :نه آقا مشكل كجا بود مي خواستم اجازه بگيرم بريم بيرون؟
گفت:با كي؟
گفتم:با هاپو.
گفت :كجا؟
حالا منم روم نمي شد بگم دستشويي گفتم:بيرون .
يعني 10 دفعه پرسيد ميدونم بيرون خوب كجاي بيرون؟؟؟؟؟؟منم كه نميدونستم چي بگم هي به دستشويي اشاره مي كردم و مي گفتم خوب بيرون ديگه. دفعه آخر سرشو آورد بيرون و دستشويي رو ديد و گفت كجااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم كه هم از دست آقاي نكويي و هم از دست هاپو عصباني بودم بلند داد زدم :دستشويي آقا دستشويي.
بيچاره هم شكه شده بود هم از اينكه تمام بچه ها داشتن نگاهمون مي كردن از خجالت سرخ شد و گفت:اشكال نداره برو.منو ميگي اينقدر خوشحال شدم كه تونستم يه روز جلو بچه ها ضايعش كنم كه نگو .ديگه از اون روز هيچ وقت سر كلاس با انگشت نيومد تو چشمم و جلو بچه ها ضايعم نكرد.
(نوشته شده توسط ميو)
سلام بكس باحال من ميو هستم و تا حالا تو وبلاگ نتونستم چيزي بنويسم به همين خاطراين هاپو و پيشي تمام گيساي سومو كندن كه بايد چندتا مطلب با هم آپ كنم![]()
![]()
امتحانات ترو اول سال سوم راهنمايي بود كه از شانس خوبمون همه افتاده بوديم تو يه كلاس كه البته مي تونستيم سر جلسه با هم رابطه برقرار كنيم يا به زبون خودمون به هم برسونيم.![]()
امتحان ديني بود و معلم ديني مون كه خيلي معلم خوب و مهربوني بود به بچه ها گفته بود هر كي 10 تا از آيه هاي قرآني رو حفظ كنه و آخر برگه اش بنويسه1 نمره بهش مي دم(آخه سر هر جلسه كلاس ديني يكي از بچه ها1 آيقرآني رو تخته يادداشت مي كرد و ما تو كتابامون مي نوشتيم)
خلاصه از اونجا كه ما حوصله حفظ كردنو اين چيزارو نداشتيم هي تو خونه قر مي زدم و درس مي خوندم.كه مامانم عصباني شدو گفت:چته تو؟؟؟خوب مثل بچه آدم درستو بخون اينقدر هم سر دل من نق نزن.منم قضيه رو براش تعريف كردم و مامان ما كه تا اون موقع از اين چشمه ها واسمون نيومده بود گفت خوب آيه هارو رو پاهاتون بنويسين.و اون موقع بود كه فهميدم مامانم از ما خلاف تره.![]()
![]()
![]()
![]()
حالا منوميگي 1 ساعت نشستم پاي تلفن و به همه گفتم.خلاصه فقط من (ميو) و هاپو و رو پاهامون نوشتيم نگيسا هم يادمه تو كاغذ نوشت ولي بقيه رو نمي دونم.
دردسرتون ندم ما رفتيم سر جلسه بگي نگي يكمي امتحانش سخت بود.ما هم كه معلم كامپيوتر بالا سرمون بود(يعني مراقبمون بود)و كاري باهامون نداشت.تا كله مي جنبونديم يه سوال رو تو هوا از دهن هر كي كه بلد بود مي زديم تو گوشش.(wow چه كيفي داشت يادش بخير.)ديگه بچه ها يكمي خودموني شدن و شروع كردن بلند بلند حرف زدن.
يه دفعه مهرنوش برگشت طرف مليكا...كه پشت سرش بود و با صدايي كه همه شنيدن گفت تروخداسوال فلان رو بهم بگو.كلاس رفت رو هوا واي برا اينكه معلمه لومون نده ساكت شديم.
ولي چشمتون روز بد نبينه زتگ بعدش بود كه فهميديم شبما خانم و يه عده آدم مزدور ديگه كه خودشون منبع تقلبي بودن (پريسا،الهام و...)رفتن دفتر و همه رو لو دادن![]()
![]()
![]()
يه معلم رياضي داشتيم كه فاميلشم رياضي بود چون با كلاس ما لج داشت رفته بود گفته بود آره ميو،پيشي،هاپو،مليكا،مهرنوش،فاطمه و ...تقلب كردن.(جالب اينجاست كه اون اصلا مراقب ما نبود)
خلاصه من و هاپو كه وضعمون از همه بدتر بود دويديم طرف دستشويي و پاهامونو شستيم ولي حالا مگه پاك مي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟تمام جورابمون آبي شده بود خودمونم كه ديگه مرده بوديم از خنده.![]()
![]()
خلاصه برگشتيم تو كلاس و ديديم كه دفتر اومده تو كلاس ما و داره تك تك بازجويي مي كنه و شكنجه ميده.منو هاپو هم سرمونو انداختيم پايين يعني ما نرفتيم آثار جرم پاك كنيم (قابل توجه كه معلم كامپيوتر قضيه منو هاپو رو فهميده بود ولي لام تا كام هيچي نگفت)![]()
يه دفعه ناظم پرد طرف ما و داد زد كجا بودين ما 2 تا هم كه حسابي هول كرده بوديم با هم گفتيم به خدا رفته بوديم دستشويي آقاي آبادي هم اونجا بود.خلاصه از خير شكنجه ما گذشتن.بعدشم ناظم ها هرچه مي گفتن شما سر جلسه امتحان حرف زدين ما انكار مي كرديم و هي مي گفتيم نه نه نه نه.خلاصه از رو رفتن بلند شدن رفتن تو دفتر نشستن .
زنك بعدش معلم ديني مون اومد سر كلاس كلي از دستمون شاكي بود و گفت:واسه اين كار زشتتون اون يك نمره آيه قرآني رو به هيچ كدوم از اونايي كه اسوشون رفته دفتر نمي دم و يك نمره هم از همشون كم مي كنم (منظورش با اكيپ ما كه تو اول آپ نوشتم)
(نوشته شده توسط به قول هاپو ميو بي زبون)
دوشنبه بچه ها امتحان تجديدي فيزيك داشتن
.منو ميو هم به بهونهء ثبت نام رفتيم مدرسه كه دوستامونو ببينيم(آخه ماشاالله نيست همه تجديد شدن اينجوري همه رو ميديديم).![]()
بابام بهم ميگفت نري اونارو مسخره كني گناه دارنا!
صبح ساعت 7زهرا با باباش اومدن دنبال من كه با موتور باباي زهرا بريم.من بدبخت پام گرفت به اگزوز سوخت.![]()
وقتي رسيديم ديديم ماشاالله همه هستن ديگه سلام و احوال پرسي و اين سوسول بازيا شروع شد.خاك بر سرا همشون با تيپ بيرون اومده بودن هيچ كس با فرم مدرسه نبود.هيچ كدوم عين خيالشون نبود كه امتحان فيزيك دارن دريغ از يه ذره استرس.![]()
بعد از كلي خنده و شوخي مانكن(خانم معارفي) اعلام كرد كه برن سر جلسه همه رفتن ديديم نيلوفر نميره همينجور داره دور خودش مي چرخه بهش ميگيم چته؟ خوب برو ديگه.ميگه من خودكار ندارم شما نداريد به من قرض بديد؟
(اينا همه از استرس امتحانه ها خانم اصلاً نمي دونسته واسه چي داره مياد مدرسه)
خلاصه يه خودكار داديم دستش و راهيش كرديم سر جلسه.![]()
وقتي همه رفتن منو ميو موبايلاشونو برداشتيم و هرچي داشتنو واسه خودمون bluetooth كرديم.مامانم اومد مدرسه كه منو ثبت نام كنه وقتي ميخواست برگرده گفت بيا بريم گفتم تو برو من با دوستام ميام(ديگه كرم تا اين حد ماشين آماده من نرفتم كه با اتوبوس برگردم
) امتحان كه تموم شد با بچه ها اومديم بيرون كه ديديم مخابرات روبه روي مدرسه نقل مكان كرده به 200 متر اون ورتر سر كوچهء اونوري خاك بر سر ميخواسه از ما دور بشه ولي خيال كرده مگه راحتش ميذاريم!![]()
Cd فروشيم مسئولش عوض شده يه پسري اومده كه ابروهاشو برداشته و موهاشو مش كرده(اوا مامانم اينا)![]()
همه با هم رفتيم رفاه محبوب(دوست صميمي ماست ولي تو اون كلاس بوده) كار داشت اونجا انقدر آبروريزي كرديم كه خدا ميدونه.![]()
سوار اتوبوس كه شديم منو پيشي bluetoothهامون روشن بود 2تا بچه فنچ هم يه بند واسه ما note ميفرستادن!![]()
من،پيشي و ميو ميدان امام پياده شديم كه واسه ميو كارت شارژ بخريم ولي هرچي گشتيم پيدا نكرديم تاكسي گرفتيم پيشي سر راه پياده شد رفت خونه ميو هم اومد خونه ما و با تاكسي تلفني رفت خونشون منم چون تنها بودم رفتم تو اينترنت و كلي چتيدم.![]()
بعد از ظهر ميو اومد اينجا با با مامانم و داداشم سانس 7 تا 9رفتيم سينما.پيشي و كيانا هم اومدن فيلم نصف مال من نصف مال تو بود.وسط هاي فيلم كيانا گفت:جه فيلم مسخره اي.من دلم شوهر ميخواد.
ما ديگه مرده بوديم از خنده حالا نگهبان هم درست جلوي ما بود و زل زده بود تو چشماي ما و به حرفامون گوش ميكرد.كيانا هم كه ول كن نبود هي ميگفت من شوهر ميخوام!![]()
بالاخره فيلم تموم شد پيشي كه باباش اوم دنبالش كيانا هم مامانش اومد بردش.ميو هم كه اومد خونه ما تا ساعت 10/30 پيش من بود!
روز خيلي خوبي بود با بچه ها كلي حال كرديييييييم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن۱:کی گفته ما بچه ها رو مسخره کردیم؟ما اصلاْ بچه ها رو مسخره نکردیم![]()
پ.ن۲:بچه ها خیلی تغیر کرده بودن( از لحاظ ظاهر میگما)مثلاْ ابروهاشون ریخته بود و...![]()
پ/ن۳:به خدا من (هاپو) این مطلب رو نوشتم آخه هنوز وبلاگ درست نشده یکی به داد برسه![]()
5شنبه جاتون خالي خدا نصيب كنه رفتم مدرسه امتحان رياضي بدم همون تجديديهامو كه ايشالله روزي شما هم بشه خلاصه با بچه ها گرد گرفته بوديم و حرف ميزديم كه خبر دادن هوي بياين امتحان بدين اول بردنمون تو كلاس ما يعني اول 1 اونجا بلانسبت خودم بقيه مثه چي وا رفته بودن از گرما بلاخره تقلاي زياد ما رو كه ديدن بردنمون سوم رياضي اونجا اي خنك بود در همين راستا بود كه رسيدم به يه سوال مربوط به رابطه هاي مثلثاتي فرمولا رو قاطي كرده بودم يادم اومد تو جيبم يه برگه دارم كه همه فرمولارو نوشتم البته نه واسه تقلب گفتم اگه خواستم بخونم داشته باشم اين شيطون اومد پيش ما
شيطون: اوستا الان وقتشه ها
من: بي ادب باز در نزده اومدي تو؟ وقت چيه؟
شيطون:وقت اينه كه اون كاغذي كه تو جيب سمت چپته رو در بياري يه نگاه كوچيك به فرمولا بندازي
من:بي ادب فحش ناموسي ميدي من اينكاره نيستم نون بازوي خودمو ميخورم
شيطون: اوستا ما كه چيزي نگفتيم ميگم حافظتون يكم ضعيف شده يه نگاه كه حلاله
من: البته خودم جوابو بلدم اما واسه اينكه خيال تورو راحت كنم يه نگاه ميندازم
خلاصه يه نگاه كه چه عرض كنم اومدم دستمو تكون بدم طرف جيبم ديدم اين مامان نكيسا (دفترداره مدرسه) مثه گرگ داره به طعمش(يعني من) نگاه ميكنه منم يه نگاه معصومانه به ساعت انداختمو مشغول برگم شدم
شيطون: ا اوستا چي شد؟
من:من بچه پاكيم از اينكارا نميكنم تو هم بدو برو از سرمشق هايي كه ديروز بهت دادم 2 صفحه بنويس بدو پسر خوب بدو
اره ديگه اينجوري بود كه شيطون رفت منم پاكي و معصوميتم مانع از گول خوردن از شاگردم شد
پ.ن1:چــــــــــــــــــــــــــي؟من از مامان نكيسا ترسيدم؟برو بابا همش از رو اراده محكم خودم بود كه گول نخوردم
پ.ن2:هاپو رفته ولايتش(شيراز) تا هفته ديگه هم نمياد دارم ميدقم اينجا ميو هم امروز قراره بياد از تهران تا هفته ديگه هم ناز ميكنه كه وقت نداره وبلاگو اپ كنه بعدم كه مياد اپ كنه ميبينه هاپو زودتر از از اون كرده بعد دوباره ناز ميكنه تا هفته بعد هفته بعدم ...
پ.ن3:برام دعا كنين امتحانامو قبول شم مخصوصا اين فيزيكو بيشرف اين جوجو(دبير فيزكمون شبيه جوجست ميگيم جوجو) حاضر نيسا ./25 هم به كسي بده يكي از بچه ها شده بود 11/75 حاضر نشد 12 كنتش تا نيفته شيطونه ميگه برم بخورمشا
پ.ن۴: بابا این هاپو هرکاری میکنه نمیتونه وارد بخش مدیریت بشه فقط من به عنوان نویسنده اصلی میتونم همش میگه نام کاربری اشتباهه یکی به داد برسه
توي وبلاگ سمپاديسمي نويسنده تمام بچه هاي كلاس رو معرفي كرده بود منم ديدم كار باحاليه تصميم گرفتم بچه هاي كلاسمون رو معرفي كنم كل بچه هاي كلاس ما يعني اول1 ، 27 نفر بودند(ميگم بودند چون ديگه امسال جدا شديم
رديف اول:
الهه:كوتاهترين فرد حاضر در كلاس خيلي خيلي خيلي خرخونه هميشه داوطلب ميشه هميشه هم نمره هاش عاليه خيلي هم نامرده تا بهش تقلب نرسوني بهت نمي رسونه.دشمنه منه.دندونشم اورتودنسي كرده.نيمكت اول كنار مريم ميشينه.
مريم:درسش خيلي خوبه.كنار الهه ميشينه.دختر آقاي باباچاهي(معلم آزمايشگاه فيزيك دبيرستان و معلم فيزيك راهنمايي).توي فيزيك و شيمي عاليه.خيلي هم مظلومه.كاري به كار بقيه نداره.
سمانه:نيمكت دوم پشت الهه و كنار فاطمه ميشينه.چيزه زيادي ازش نميدونم زياد با ما نمي گرده.درسش زياد خوب نيست ولي بدم نيست.عينكيه.
فاطمه:كنار سمانه ميشينه درسش اصلاً خوب نيست.خيلي موزيه خودش درس نمي خونه ميندازه تقصيره بقيه خيلي هم كتابي حرف ميزنه.عينكيه
مريم:نيمكت سوم پشت سمانه و كنار زينب ميشينه.همه فكر مي كنن كه زنه.سنش زياد ميزنه.مخ شيميه.شيرازيه خيلي هم لهجه داره.بچه ها زياد باهاش نميگردن.
زينب:كنار مريم ميشينه.خوشگله.موهاي بور و چشمهاي آبي داره درسشم خوبه ولي هميشه از شدت استرس دستش ميلرزه.بروجرديه.عينكيه.دختر آروم و مظلوميه.
انسيه:هنرمنده.خطش خيلي قشنگه.خيلي خوشگل نقاشي ميكشه مخصوصاً چهره رو خيلي ناز مي كشه.
قرآن رو با صوت مي خونه.واليبالش حرف نداره.ويلون هم ميزنه.درسش هم خوبه.خيلي هم با ايمانه.پشت سر مريم ميشينه.اصفهانيه.
معصومه:كنار انسيه ميشينه.درسش بده.چادريه.عينكي هم هست.چيزه ديگه اي ازش نمي دونم.
آزي:(آزاده)پشت سر انسيه و نيمكت آخر ميشينه.قد بلندي داره خيلي هم خلافه درس زياد نميخونه درسشم عاديه.اونم پايهء تقلبه.هميشه هم با لهجهء آباداني حرف ميزنه ولي بازيگري و كارگردانيش حرف نداره هميشه وقتي قراره سرود يا نمايش اجرا كنيم اون برنامه ريزي ميكنه.كلاً بچه باحاليه.
کیا (کیانا): هرچي ازش بگم كم گفتم خيلي خيلي خيلي دلقكه اصلاً آروم و قرار نداره هميشه جلوي معلم ها وسط كلاس رژه ميره خيلي هم حرف ميزنه درسش هم خوبه ولي همهء معلم ها از دستش شاكي هستند.
رديف دوم:
مژي:(مژگان)فقط به فكره ظاهرشه.درسش هم خوبه.نيمكت اول ميشينه.اگه بتونه هم تقلب ميكنه.
فروغ:كنار مژي ميشينه موهاش خيلي لخته.خرخونه آخه تازه اومده تيزهوشان راهنمايي پروين اعتصامي ميرفت.فقط منتظره فرصته كه برگهء كناريش رو ببينه.
سحر:قبلاً فكر ميكردم خرخونه ولي بهم ثابت شد از منم بدتره هيچ وقت نشد بياد سر كلاس و همهء تكاليفش رو انجام داده باشه ولي درسش خوبه.نيمكت دوم پشت مژي ميشينه.دندونش هم اورتودنسي كرده.
مرضيه:كنار سحر ميشينه.كاريكاتور خيلي خوشگل ميكشه درسشم خوبه زياد نميشناسمش ولي دختر خوبيه.عينكي هست.
نيلوفر:فقط به فكر خلاف و در رفتن از مدرسه هست راهنمايي پروين اعتصامي بوده درسشم اصلاً تعريف نداره هميشه هم يه گندي ميزنه بعد مياد از من مي پرسه حالا چه كار كنم؟اهله نورآباده(لره).جاي ثابتي هم نداره هر دفعه يه جا ميشينه.
نيلو:اينم تمام فكر و ذكرش دوست پسراشن ولي خيلي دختر خوبيه درسش هم اي بد نيست نيمكت سوم پشت سحر ميشينه.
نيلوفر:(ببخشيد ما نيلوفر زياد داريم) اين يكي درسش خوبه پيشه نيلو ميشينه و دوستاي صميمي هستند يعني بودن ديگه نيستن.برعكس اون دوتا نيلوفرها با حجابه و فقط به فكر درسه.
پيشي:رديف آخر پشت نيلو ميشينه يه جورايي هم بغل دسته منه آخه من نيمكت بغل دستيش ميشينم.درسش بده يعني اصلاً نميخونه واسه امتحان ترم هر درسي رو تو 2 ساعت مي خوند.خيلي خل و چله يه جورايي هم مخه كامپيوتره.
مريم:كنار پيشي ميشينه آخه با هم فاميل هستن.خدايي خيلي خلافه با اون نيلوفر تنبله هم دوست صميمي هستن.درسش بده آخه اينم نمي خونه.
رديف سوم:
منصور( منصوره ولي منصور بهش ميگيم):مبصر كلاسه اما بيشتر از همه شلوغ ميكنه ولي بميرم هميشه همهءت قصيرها ميفته گردن اون(مبصره ديگه بايدم تقصيرهارو گردن بگيره)درسشم خوبه ولي مثل خودم پايهء تقلبه نيمكت اول جلوي معلم و كنار نكي ميشينه.عينكيه.
نكي(نكيسا):بلندترين فرد كلاس ميشه گفت دچار بيماريه غول آسايي شده.مامانش دفترداره مدرسه هست روي همين حساب بهش گير نميدن اونم حسابي سوء استفاده ميكنه.خيليم خرخونه ولي ميگه نمي خونم هرچند نمره هاشم عاديه ولي...(منو كه نميتونه سياه كنه ناسلامتي 3 ساله راهنمايي دوستاي جون جوني بوديم.يادش بخير) اونم نيمكت اول پيش منصور ميشينه.دور تقلبم خط كشيده.
فهيمه خرخون:اين فهيمه خانم مخيه واسه خودش زرنگه كلاسه هميشه رتبه اوله داييشم رييس گزينه1 هست.اصلاً حرف نمي زنه از خونه هم بيرون نميره فقط خر ميزنه.توي تمام المپيادها و مسابقات هم اوله.نيمكت دوم پشت سر منصور كنار نوشين ميشينه آخه دوست صميميش نوشينه.
نوشين:هميشه همه رو نصيحت ميكنه چون خيلي حاليشه فكر نميكنم اهله خرخوني باشه ولي درسش خوبه البته زير زيركي تقلب هم ميكنه ها.اصفهانيه.كنار فهيمه ميشينه.عينكيه.
مليكا:اه اه اه دلم نميخواد اسمشو بيارم ولي چاره چيه منو اون دشمن خوني هستيم ببينمش ميكشمش.ادعاش ميشه كه تهرانيه ولي بوشهريه.درسش خوبه.هميشه اول از همه برگهء امتحاني رو تحويل ميده ولي هيچ وقت نمره كامل نميگيره.لاغر لاغره.از تقلب كردنم مثل سگ ميترسه.خيلي هم جيغ جيغو هست.نيمكت سوم پشت فهيمه و كنار فاطو ميشينه.
فاطو:(فاطمه)خيلي باحاله همه كاراش شبيه پسراست صداش خيلي قشنگه هميشه در حال آواز خوندنه.خورهء تقلبه.اصلاً درس نميخونه درسشم اي بد نيست.پيشه مليكا ميشينه ولي هميشه داره با من صحبت ميكنه ديگه معلم ها از دستش ديوونه شدن.
ميو:پشت مليكا و كنار من ميشينه صميمي ترين دوست منه از خواهر به هم نزديكتريم.درسش خوبه تا اونجا كه بتونه ميخونه.اگه تقلب نكنه مي ميره.نابود ميشه.عينكيه.
خودم:ميشه گفت كوتاهترين فرد كلاس(البته الهه يكم از من كوتاهتره هميشه هم باهم دعوا داريم چون قبول نميكنه از من كوتاهتره)من يه جورايي فضولترين فرد كلاس هستم با همهء بچه ها رفيقم ولي ميو يه چيزه ديگست.درسم خوبه اصلاً خرخوني نمي كنم تاحالا نشده دوره كنم.تا تقلب نكنم از سر جلسه بلند نميشم.شيرازي هستم.عينكي هستم.و رديف آخر ته كلاس ميشينم كه بتونم سر كلاس mp3 گوش كنم.دندونم هم اورتودنسي كردم.انقدرم حرف ميزنم كه خودم ديگه خسته مي شم.
نوشته شده توسط هاپو
مدرسهء ما توي خيابونه دواسه.يه مدرسهء بزرگ و خوشگل گوشه هاي حياط باغچه هاي كوچيك هست كه توي همهء اونا بوتهءگل يا درختچه هست.
يه پاركينگ هم داره كه حدود 5 يا 6 تا ماشين توش پارك ميشه (صف صبحگاهي هم اونجا برگزار ميشه).مدرسه داراي 5 ساختمان مستقل هست:![]()
1-وقتي وارد مدرسه مي شويد بعد از عبور كردن از يك باغچهء بزرگ كه شامل كلي درخت توت ميباشد در سمت چپ خود ساختمان اصلي را مي بينيد كه به وسيلهء چند پله از حياط جدا مي شود كه شامل كلاسها،دفتر مدير و معاونين،بوفه،نمازخانه و لابراتور زبان ميباشد و دوتا باغچهء بزرگ و سرسبز وسط اين ساختمان است كه جون ميده واسه سيزده بدر
و تمام كلاسها در اطراف اين باغچه ها بنا شده است.
2-حالا وارد مدرسه كه مي شويد اگه به سمت راست خود نگاه كنيد يه ساختمان 2 طبقه مي بينيد كه در و پيكر سبز دارد در طبقه اول اين ساختمان دو آزمايشگاه وجود دارد كه يكي مختص آزمايشات فيزيك است
و ديگري به صورت مشترك براي آزمايشات شيمي و زيست مورد استفاده قرار مي گيرد كه متصدي آن خانم يزداني جون هستند
.در طبقه دوم نيز كتابخانه و سالن مطالعه مشاهده مي شود.![]()
3-بعد از ساختمان اصلي يه ساختمان كوچولو ديده مي شود كه انباري است و تا به حال كسي به جز آقاي رستمي داخل آن را نديده است.
4-بعد از انباري كارگاه كامپيوتر است كه در حدود 20تا كامپيوتر در آن موجود ميباشد ولي فقط 3تا از آنها مورد استفاده قرار مي گيرند(براي چت).![]()
5-و اما ساختمان پنجم سرويس بهداشتي مي باشد كه آقاي عالي پور وقتي براي شوراي شهر كانديد شده بود براي جمع كردن راي شيرها را تعويض كرد( دستش درد نكنه)![]()
اينم مدرسهء ما البته يه حياط بزرگ جلوي مدرسه و دوتا هم پشت مدرسه هست كه از اونا زياد استفاده نميشه.ولي اين حياط بزرگه خيلي باحاله ته حياط جون ميداد واسه سيگار كشيدن
اما اين ابله ها دارن توي حياط باشگاه ورزشي مي سازن.![]()
جلوي مدرسمونم چندتا مغازه هست:
1-سوپر صورتي (كه قبلاً خيلي باهاش حال ميكرديم اما حالا نه)![]()
2- cdفروشي (كه باهاش حال مي كنيم)![]()
3- آرايشگاه مردونه (هنوز باهاش حال نكرديم)![]()
4-معاملات املاكي(اصلاً راه نداره باهاش حال كنيم)![]()
5-مخابرات (بميره باهاش حال نمي كنيم پسرهء بي شعور نفهم)![]()
6-نميدونم چه مغازه اي هست![]()
7-نميدونم چه مغازه اي هست ![]()
نوشته شده توسط هاپو
آخرهاي اسفند ماه بود كه قرار شد همهء مدرسه رو ببرن اردو (البته اول كلي چزوندنمونا
).خلاصه رضايتنامه ها رو پخش كردند و گفتند هر كس رضايتنامه نداشته باشه حق نداره سوار ميني بوس بشه.اگر كلاس ما 27 نفر باشه 5 نفر هم اردو نيامده باشند از 22 نفر باقيمانده 12 نفر يا رضايتنامه ها رو گم كرده بودند و يا اصلاً والدينشون اونا رو امضا نكرده بودند كه به جاي مامان و باباهاشون دوستاي مهربوني كه خط زيبا و خوانايي داشتند رضايت خودشون رو در دو خط اعلام ميكردند و دانش آموزهايي كه جعلشون حرف نداشت اونها رو امضا ميكردند
.چيكار كنيم ديگه تيزهوشيم جونه كلمون.تازه گفته بودن كسي حق نداره لباسي غير از فرم مدرسه بپوشه حتي اونجا هم حق ندارند لباس عوض كنند.حالا اين پيشي ها (پيش دانشگاهي ها در مدرسهء ما پيشي خطاب مي شوند) كه خيلي كلاس ميان مي خواستند بگن ما با بقيه فرق داريم و از كسي نمي ترسيم به همين دليل مانتوي كوتاه و شلوار برمودا پوشيده بودند كه از كادر دفتري تو پوزي خوردند و دل ما خنك شد.![]()
خدا حلال نكنه اين خانم احمدي رو ( مربي پرورشي ) من و ميو ميخواستيم توي يه سرويس و كنار هم باشيم ولي اين بي شرفا نذاشتن چون من وسط دفتر كلاسي هستم و اون آخر دفتر.![]()
وقتي رسيديم اونجا (سر كره) سريع كيانا لباسهاشو در آورد و يه شلوار جين و لباس آستين بلند پوشيد با يه شال نازك بعدم گفت كون لق همشون من اينجوري راحتم به اونا چه
. (البته اين كيانا هميشه همينطوري حرف ميزنه قصدش بي حرمتي نبود ديگه واسه ما عادي شده ) اونجا كلي زديم و رقصيديمو چيپس و پفك لمبونديم( خورديم )![]()
ساعت 6 بعد از ظهر برگشتيم مدرسه وقت خداحافظي تا تونستيم بار معلم ها كرديم اون بدبختها هم نمي فهميدن ما داريم به كي فحش ميديم. بسكه خنگ هستند.![]()
نوشته شده توسط هاپو
ما توي دبيرستان از هر كلاس 2تا داريم.از سال دوم به بالا كه ديگه بر اساس رشته جدا شدند ولي سال اولي ها را به اول 1 و اول 2 تقسيم كردند كه منم جزو اول 1 هستم كه خيلي باحال تر و زرنگ تر از اون كلاسي ها هستند(اينو من نميگما همهء معلم ها ميگن) حالا اينا رو گفتم تا يه چيز جالب براتون تعريف كنم.يه دفعه يه آقايي اومده بود به نام آقاي پيروز كه نويسندهء كتاب كنكورت را قورت بده،بود.و ميخواست واسه ما نطق كنه به همين دليل همهء اوليها توي اول 2 جمع شديم تا خانم تمجيدي(معلم عربي)بهمون درس بده خوب 57 نفر بوديم كلاس جا نداشت نيمكت اضافه آورديم تازه 5 يا 6 نفر هم روي زمين نشسته بودند
حالا بدبختي تولد دردانه بود اونم به همين مناسبت يه جعبه شيريني خريده بود و داشت به همه تعارف مي كرد بميرم بچه ها هم كه همه از قحطي اومده بودن داشتن خودشون مي كشتن كه به جاي يكي دوتا شيريني بردارن
حالا حساب كنيد چه غوغايي شده بود خلاصه همه شيرينيها رو خوردن و تموم شد.
حالا خانم مي خواست درس رو شروع كنه ولي مگه كسي آروم مي شد اينم نامردي نكردا نه گذاشت نه برداشت تا خورديم فحشمون داد گفت: كثافتا مگه شور نداريد احمقاي بيشعور نمي فهمين ميگم خفه شين!(يه كم مكث.بعد از 20 ثانيه) عوضي ها.حالا اون پيش خودش فكر مي كرد به ما خيلي بر خورده و ازش ترسيديم و خفه خون گرفتيم.
من جلو نشسته بودم بر گشتم ديدم هيچ كس نيست نگو همهء بچه ها از خنده رفتن زير ميز من كه نتونستم خودمو كنترل كنم خيلي ريلكس پكيدم ولي خانم به روي خودشم نياورد.
حالا درسش تموم شد رفت بيرون تازه شروع شد هركي يه جور قضيه رو تعريف ميكرد و بقيه مي خنديدن تازه جو گرفتمون رفتيم به خانم معارفي (معاون آموزشي)شكايت كرديم كه آره به ما توهين شده ما تحمل اين همه تحقير رو نداريم و از اين حرفا ديگه.اونم گفت خودتون رو ناراحت نكنيد اعصابش خرد بوده يه چيزي گفته.ما هم بزرگواري كرديم و بخشيديم.![]()
نوشته شده توسط هاپو
تقريبا اوايل سال تحصيلي بود شنبه ها برنامه صف مال ما بود يكي از بچه ها يه مطلب طنز در مورد مراسم صبحگاهي و صف از يه مجله اورده بود و داشت ميخوند مطلب كه تموم شد يه دفعه اين خانم صلصال(دبير امادگي دفاعيه ولي نميدونم چرا نخود هر اشي هست) گفت واقعا كه جاي تاسفه يه همچين مطالب مبتذلي(جانم؟!!!!!!!1) رو بايد بياين سر صف بخونين؟هر چرتو پرتي رو كه نبايد خوند(!!) خلاصه كلي از اين كس شعرا بافت كه واقعا ما شرمنده شديم از اينكه همچين كسي دبيره كه هيچي از طرز صحبت نميدونه و تو عمرش مجله و كتاب نخونده وگرنه ميفهميد اين يه طنز معروف بوده خاك تو سره بي سوادش خلاصه ما رفتيم سر كلاس ديديم از اين شخص مذكوري كه مطلبو خونده اثري نيست زنگ اول هم زيست داشتيم سنگري داشت واسه خودش مي درسيد كه يه دفعه نامبرده با چشم گريون وارد شد ما هم كه خون تو رگامون به جوش اومد زنگ كه خورد ريختيم سرش گفت كه بردن ازش تعهد گرفتن كه ديگه از اين مطالب مستهجن(!!!!)نخونه و دفترشم گرفتن واقعا ميبينيد؟اين رفتار كادر دفتري فرزانگان بوشهره كه با كوچكترين اعتراضي ميگن بهترين معلم ها و دبيرا رو داريم و مداركشونو واسه ما املا ميكنن به جز اقاي باباچاهي دبير فيزيكمون كه از راهنمايي با ما بوده هيچكدومشونو قبول نداريم حالا اين خوب بود يروز كه كل خونواده هامونو همين صلصال پدسگ كشوند به فحش تقصير خونواده هاتونه كه شما فرهنگ نداريد اگه خونواده هاتون داشتن شما اينكارا رو نميكردين ميدونين چه كاري رو ميگفت؟اين كه سر صف شلوغ كردن و حرف زدن واقعا يه دبير چقدر ميتونه بي فرهنگ و بد دهن باشه؟
سال دوم كه بوديم سوميها رو بردن شيراز به عنوان اردو (البته علاوه بر اردويي كه همهء مدرسه رو بردنا) خلاصه ما كه اينو ديديم خوشحال شديم و نشستيم به انتظار سال سوم كه ما رو ببرن شيراز.سال سوم شروع شد ما هي نقشه مي كشيديم كه تو شيراز چي كارا بكنيم كه بهمون خوش بگذره.آخراي سال 84 شد اما خبري از اردو نشد رفتيم سراغ مدير و داد و بيداد كه چرا ما رو نمي برين شيراز اونم گفت كي گفته ما مي خواستيم شما رو ببريم شيراز حالا از ما اصرار و از اون انكار.ديديم نخير اين زير بار نميره رفتيم سراغ منصور زاده (مربي پرورشي) اونم گفت ما كه اردو برديمتون ما هم از كوره در رفتيم داد و بيداد كه بالاخره كوتاه اومد و گفت با مدير صحبت مي كنم ببينم چي مي شه.
چند روز بعد آقاي عالي پور (رئيس استعدادهاي درخشان استان بوشهر)اومد مدرسه ما هم ريختيم سرش كه بايد ما رو ببري شيراز اونم سريع قبول كرد خلاصه برنامه ريزي كردن ديدن نمي تونن قبل از عيد ما رو ببرن و افتاد براي 16 فروردين يعني قرار شد اون روز حركت كنيم.رفتيم مسافرت و برگشتيم خوشحال خوشحال رفتيم مدرسه گفتن نمي ريم ما هم شورش كرديم سر كلاسها اذيت مي كرديم كلاسها رو تعطيل مي كرديم ميومديم تو راهرو شلوغ ميكرديم.ميخواستيم پلاكاردم درست كنيم كه ديگه تسليم شدند و برنامه جور شد واسهء 23 خرداد حالا همهء بچه ها اون تاريخها فاينال زبان داشتند كه هر جوري بود برنامه هاشونو رديف كردن البته بعضيها سر همين موضوع نتونستن بيان.
خلاصه رفتيم اردو با يه اتوبوس قديمي گرما هلاك شديم ولي تو راه با بچه ها كلي كيف كردما اونجا توي دبيرستان نمونهء عدالت بوديم البته توي نمازخونه اش جاي بدي نبود اما چون پسرا صبح ها ميومدن امتحان ميدادن ما ساعت 5 مجبور بوديم از اونجا خارج بشيم.شبها كه تا ساعت 3 بيدار بوديم همه توي حياط مي نشستيم حرف مي زديم،لواشك مي خورديم،فوتبال بازي مي كرديم و... حال ميكرديما در شبانه روز ففط 2 ساعت ميخوابيديم ولي مي ارزيد.صبحها از توي خيابان ايمان شمالي آش و نون داغ مي خريديم بعد ميرفتيم چمران مي نشستيم به خوردن و شروع مي كرديم به قدم زدن تازه ورزش هم مي كرديم با همه دوست شده بوديم.سرايدار مدرسمونم باهامون بود شبيه غول بيايونيا يه بار مثلاً اومده بود دنبال ما آبرومونو برد انگار داره با گوسفند حرف مي زنه جلو همه به ما مي گفت رو كنيد رو كنيد ديرنا ما همه مرده بوديم از خنده از يه طرف ديگه مي رفتيم كه كسي نفهمه اين با ماست اينم هي دنبال ما راه ميومد.
از خيلي جاها ديدن كرديم ولي شب و روز چمران بوديم واقعاً خوش گذشت بهترين مسافرت بود.
نوشته شده توسط هاپو
روز 14 /2 روز استعدادهاي درخشان(يعني ماها)بود برنامه هم فقط دست اوليها بود ما هم چنان برنامه اي تحويلشون داديم كه همشون چه چه و به به راه انداختن اينم عكسايه يه قسمت از برناممون كه لباسهايه كاملا اصيل ايرانيو معرفي كرديم:






من چی بگم آخه که هر چی بگم کم گفتم هر کاری می کنی تو این دبیرستان هیچ کس کاری به کارت نداره من همش جیغ و داد می کنم هیچی که هیچی درو با لگد باز می کنم هیچی که هیچی رو درو دیوار خط خطی می کنم هیچی که هیچی آخه چی کار کنم بهم گیر بدن؟ ناخنهام همیشه بلن هست و برق لاک روش زدم ولی از اونجا که من چهره ء معصومی دارم اصلاْ ناخنهای منو نگاه نمیکنند تازه جورابمم همیشه کوتاه ولی نمی فهمن
تازه یه قلب از کاغذ کادو چیدیم چسبوندیم به دیوار بالای سرمون ولی هیچ کس نیومد بگه این چه کاریه که کردید ![]()
حالا راهنمایی که بودیم به قول پیشی دیگه کادر دفتری میومد تو کلاس و تک تک بچه ها رو بازخواست می کرد خانم دهداری ( مدیرمون ) همچین تو چشمای من نگاه میکرد یعنی همه ء آتیشا از گور تو بلند میشه منم خودمو می زدم به اون راه و رومو می کردو اون طرف که یعنی من از هیچی خبر ندارم و حواسم به تو نیست. ![]()
اون موقع ها مخصوصاْ سال سوم که خیلی شر بودیم همیشه ناخنهامون بلند بود ٬ موهامون بیرون بود ... به خاطر همین همیشه تهدیدمون می کردن که از نمره انظباط سوم ۲ نفری ۵/۰ کم میشه ما هم که عین خیالمون نبود کارهای قبلی رو ادامه میدادیم.یادمه هر سال ترم اول انضباط من ۱۹ بود ولی وقتی می دیدند من هیچ تغییری نکردم ترم دوم معدل دو ترمم رو ۲۰ می دادند. ![]()
یه دفعه تولد یکی از بچه ها بود نوار آوردیم مدرسه ٬ از تو دفتر ضبط رو به هر بهونه بود برداشتیم و بردیم توی کلاس خودمون در رو بستیم و شروع کردیم به رقصیدن من از بس که خندیدم دستشوییم گرفت و مجبور شدم کلاس رو ترک کنم از شانس خوب من و شانس بد بچه ها همون موقع خانم مدیر به همراه دوتا دستیارش یعنی معاون و ناظم اومده بودن توی کلاس وقتی در رو باز می کنند بچه ها رو می بینند که در حال نازو کرشمه هستند خلاصه وقتی بچه ها متوجه ء اونا می شوند که کار از کار گذشته. حالا جالب اینه که همشون انکار می کردند می گفتند ما کی رقصیدیم؟
خانم مدیر به من می گفت شانس آوردی وگرنه تو از همه بدتری منم گفتم آره اگه من بوذم که حتماْ وسط بودم ![]()
خلاااااااااااصه نه به اون موع نه به حالا ![]()
نوشته شده توسط هاپو
شلوغترين و بي نظم ترين و با استعدادترين و محبوبترين كلاس در سه سال راهنمايي كلاس ما بود شعبه 2كلا همينجوري بوده اما ما ديگه اخرش بوديم حالا برعكس ما اون شعبه يكيها اينقدر ساكت و كلاس بيروحي داشتن (حرف ما نيستا دبيرا هم ميگفتن)
اما ...اما از اونجايي كه تنوع در زندگي لازم و خوبه اين گروه 6نفره ما كه هميشه جاش تو دفتر بود(البته بگذريم از سال سوم كه چون 21 نفرمون نياز به راهنمايي و هدايت بيشتر داشتيم و دفتر هم جا واسه همه ما نداشت كادر دفتري ميومد كلاس ما) توي سال اول دبيرستان شديم شعبه 1 البته بازم تنوعه همه اينا
حالا اينجا ديگه هيچكدوم از القاب زيبا و باعث افتخارمونو نداريم اخه اينجا هرچقدر هم دادوبيداد كني كسي نمياد بگه چه خبرتونه (نميدونين وقتي مدير و ناظم بي تفاوت باشن ما دانش اموزا چه ضربه روحي بدي ميخوريم) اما خب كادردفتري اگه پاچه نگيره كه امور دنيا پيش نميره بخاطره همين از ناخن دست گرفته تا جوراب پا رو بررسي ميكنن ناخن نبايد بلند باشه جوراب بايد بلند باشه من خودم به شخصه هميشه اسمم در اين مورد نوشته ميشد اما اين ميو يه بار از اين جوراب ورزشيهاي تا بالا زانو پوشيد كه سربه سرشون بزاره(حالا نميخوام بگم كه اون روز اصلا جورابا رو نگاه نكردن)
خلاصه اينكه اينجا استعدادهاي ما داره هرز ميره